نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می کشد در خاک و خون مژگان دلجویی مرا

تیغ زهرآلود باشد چین ابرویی مرا

هر سخنسازی سخن نتواند از من واکشید

بر سر حرف آورد چشم سخنگویی مرا

تا بشویم دست خود پاک از جهان آب و گل

بس بود چون سرو ازین گلشن لب جویی مرا

سبز می شد حرف در منقار طوطی ز انفعال

در نظر می بود اگر آیینه رویی مرا

گرچه در ظاهر مرا پای اقامت در گل است

سر به صحرا می دهد چون وحشیان هویی مرا

چون زلیخا نیست دامنگیر، دست جرأتم

چشم یعقوبم که روشن می کند بویی مرا

در بساطم سجده شکری ز طاعت مانده است

بس بود از هر دو عالم طاق ابرویی مرا

روشن از خاکستر مجنون سواد (من) شده است

خیمه لیلی بود هر چشم آهویی مرا

در حریم پاکبازان سبزه بیگانه ام

تا به جا مانده است از هستی سرمویی مرا

نیست صائب غیر نقش پای از خودرفتگان

در سواد آفرینش آشنارویی مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساساتی عمیق و پیچیده می‌پردازد. شاعر از درد و رنجی سخن می‌گوید که از عشق و زیبایی‌های زندگی نشأت می‌گیرد. او به تضاد میان زیبایی و زخم‌های ناشی از آن اشاره می‌کند و می‌گوید که مژگان و ابروهای معشوقش، هم دلجویی‌اش می‌کنند و هم زهرآلودند. شاعر تشبیهاتی به کار می‌بندد که نشان‌دهنده‌ی مبارزه درونی‌اش و تمایل به رهایی از قید و بندهای دنیوی است. او در نهایت به وضعیت روحی خود اشاره می‌کند که از یک سو در جستجوی آزادی است و از دیگر سو در بند عواطف و وابستگی‌ها باقی مانده است. این شعر به زیبایی حالات پنداری، عشقی و انسانی را بررسی می‌کند.