نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۱۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هر چند چشم مست تو هشیار عالم است

با بوالهوس شراب مخور، کار عالم است

از درد عشق، روی به خوناب شسته ای است

هر گل که در سراسر گلزار عالم است

دیوانه ای که چشم غزالش پلنگ بود

امروز رام کوچه و بازار عالم است

در راه دل، پیاده دنبال مانده ای است

هر چند عقل، قافله سالار عالم است

جز عارفی که از خودی آزاد گشته است

هر کس که هست صورت دیوار عالم است

بر هر دلی که خواب گران پرده دار شد

در آرزوی دولت بیدار عالم است

بر خود زبان آتش سوزان کند دراز

چون خار هر که در پی آزار عالم است

در چشم عارفان جهان ابر رحمتی است

این غفلتی که پرده زنگار عالم است

از قید سنگ می شود آخر شرر خلاص

رحم است بر کسی که گرفتار عالم است

داند به سیم قلب گران ماه مصر را

آن پاک دیده ای که خریدار عالم است

از ره مرو که دیده شیر حوادث است

گر روشنایی به شب تار عالم است

لب تشنه ای است کآب نمی داند از سراب

بیچاره ای که واله رخسار عالم است

صائب مرا به خواب نخواهد گذاشتن

بیدار دولتی که نگهدار عالم است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تمع و تباهی دنیا و عشق می‌پردازد. شاعر با اشاره به جذابیت‌های ظاهری و فریبندگی‌های دنیا، به عقل و آگاهی اشاره می‌کند که در مقابل عشق و احساسات قوی دست‌کم گرفته شده است. عشق به معشوق دلیلی بر درد و رنج است و هر کس که در پی لذت‌های دنیوی باشد، در واقع خود را به زحمت انداخته است. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که تنها عارفان واقعی هستند که از ظواهر آزاد شده‌اند و حقیقت را درک کرده‌اند. به عبارت دیگر، عشق و معرفت حقیقی، انسان را از بندهای دنیوی رها می‌سازد.