نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۴۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بازآ که بی تو مجلس ما را حضور نیست

در جبهه صراحی و پیمانه نور نیست

از زنده رود زنده دلی آب خورده ایم

در موج خیز غم دل ما بی سرور نیست

گرگان روزگار ز یکدیگرش درند

آن را که پوستین گریبان سمور نیست

پیراهنی کجاست، که بر اهل روزگار

روشن شود که دیده یعقوب کور نیست

از پرتو جمال تو خواهد گداختن

آخر خمیر آینه از سنگ طور نیست

هر جا نفیر خواب کند بخت ما بلند

آنجا مجال دم زدن نفخ صور نیست

سر گرم عشق را به کلاه نمد چه کار؟

خورشید اگر برهنه نگردد قصور نیست

از برق حادثات به باد فنا رود

هر خرمنی که گوشه چشمش به مور نیست

تا چند در میان فکنی باد و شانه را؟

دل را نمی دهیم به زلف تو، زور نیست!

دست سبو سلامت و پای خم شراب!

ما را چه شد که دست به زانوی حور نیست

کوته نظر تلاش کند قرب دوست را

نزدیک را خبر ز نگه های دور نیست

صائب چه آتشی است، که در بزم روزگار

بی شعله طبیعت او هیچ نور نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساساتی عمیق و فقدان در غیاب محبوب می‌پردازد. شاعر از خالی بودن مجلس و نبودن نور و شادی در زندگی بدون محبوب سخن می‌گوید. او به یاد می‌آورد که چطور دلش از آب زنده‌ رود سرشار است، اما در موج غم خبری از خوشحالی نیست. شاعر به سختی‌های زمانه و ناتوانی انسان‌ها در درک یکدیگر اشاره می‌کند و از نداشتن پیراهنی که حقیقت را روشن کند گلایه می‌کند. او بر این باور است که زیبایی و عشق می‌توانند دل‌ها را گرم کنند، اما دنیا از فریب و ظواهر پر شده و حقیقتی در آن نیست. در نهایت، شاعر به ناامیدی و بی‌نتیجه بودن تلاش‌های انسان در جست‌وجوی دوست و عشق اشاره می‌کند، و می‌گوید که بدون شعله عشق، زندگی فاقد نور و روشنی است.