نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می کنم از سینه بیرون این دل افسرده را

بشنوم تا چند بوی این چراغ مرده را؟

شب چو خون مرده و سنگ مزارش خواب توست

زنده گردان از عبادت این زمین مرده را

ای گل بی درد، پر زر کن دهان بلبلان

در گره چون غنچه خواهی بست چند این خرده را؟

زنگ هیهات است از پیکان زداید خون گرم

باده چون آرد به حال خود دل افسرده را؟

از ترشرویان شود ماتم سرا دارالسرور

ره مده رضوان به جنت زاهد دلمرده را

باعث آرامش دل گشت صائب خط یار

توتیای چشم باشد خاک، طوفان برده را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از دل افسرده‌اش سخن می‌گوید و آرزو دارد که از این حالت رنج و عذاب رهایی یابد. او به شب سرد و خموش اشاره می‌کند که خوابش را تحت تأثیر قرار داده و از خدا می‌خواهد که با عبادت از این زمین مرده حیات و زندگی به او بازگرداند. همچنین از گل می‌خواهد که به بلبلان آرامش بخشد و از درد و غصه‌هایشان بکاهد. در نهایت، شاعری که با یاد یار به آرامش می‌رسد، نسبت به زاهدان دل‌مرده بی‌اعتنا می‌شود و عشق و محبت را به عنوان عاملی برای تسکین دلش می‌داند.