نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۶۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

مقبول نیست طاعت هر کس شکسته نیست

استاده را ثواب نماز نشسته نیست

چون سرو اگر چه ریشه من در ته گل است

پیوند من ز عالم بالا گسسته نیست

دایم به یک قرار بود بیقراریم

بیطاقتی سپند مرا جسته جسته نیست

با قامت دو تا نتوان خواب امن کرد

آسودگی به سایه طاق شکسته نیست

از قدر حاجت است توقع ترا زیاد

ورنه در کریم به محتاج بسته نیست

بیهوده لب به خنده چرا باز می کنی؟

گر دل چو مغز پسته ترا زنگ بسته نیست

پرگار دایرست اگر نقطه پا به جاست

من گر شکسته ام سخنم پا شکسته نیست

روی گشاده از سخن سخت ایمن است

آسوده از زدن بود آن در که بسته نیست

کامل عیار نیست چو گوهر درین محیط

بر روی هر که گرد یتیمی نشسته نیست

اسباب تفرقه است پریشانی حواس

چون رشته دل مبند به هر گل که دسته نیست

گردد ز غمگسار سبک کوه درد و غم

شمعی به از طبیب به بالین خسته نیست

دایم چو سبزه ته سنگ است در عذاب

صائب کسی که از خودی خویش رسته نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی موضوعاتی چون تسلیم و وفاداری، ریشه‌داری و ارتباطات روحی و فکری می‌پردازد. شاعر به ناپایداری دنیا و عدم استحکام آن اشاره کرده و می‌گوید که طاعت و بندگی هر کس به تنهایی نمی‌تواند کافی باشد. همچنین به دشواری‌های زندگی و نداشتن آسودگی واقعی پرداخته و بیان می‌کند که آسایش در شرایط سخت و چالش‌برانگیز محقق نمی‌شود. شاعر بر این باور است که توقعات بیش از حد از دیگران تنها به جدایی و تفرقه می‌انجامد و خنده و شادی سطحی نمی‌تواند دلی آزرده را درمان کند. در نهایت، او به پیچیدگی‌های وجود انسان و احساساتش اشاره می‌کند و می‌گوید که غم و درد جزئی از زندگی‌ست که نمی‌توان به سادگی از آن رهایی یافت.