غزل شمارهٔ ۲۱۰۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟
داغ از میان سوختگان دست من گرفت
از چاک پیرهن چه قدر وا شود دلش؟
دستی که فال عیش ز چاک کفن گرفت
در نار باغ سینه حلاوت نمانده است
امروز دست ازوست که سیب ذقن گرفت
در سنگلاخ دهر چه پاسخت کرده ای؟
آیینه روشنی ز جلای وطن گرفت
صائب همین بس است که در سلک شاعران
طالب نمی کند به سخن های من گرفت
کلکم به یک صریر سواد سخن گرفت
بلبل به زور ناله سراسر چمن گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای ناشی از سوختن و از دست دادن میپردازد. شاعر از طریق تصاویری مانند پروانه و کلاه، سوختگیها و چاکهای دل را به تصویر میکشد. او به ناامیدی و فقدان حلاوت در زندگی اشاره میکند و به ارتباطاتی که در دنیای سخت بیرونی وجود دارد، میپردازد. در نهایت، نسبت به تلاشش در دنیای شاعری و تلاش برای ابراز احساسات تأکید دارد، حتی اگر صدایش در میان دیگران گم شود. شاعر به فقدان و درد در جامعه و طبیعت خود اشاره میکند و استقامت خود را در خلق شعر نشان میدهد.