غزل شمارهٔ ۲۱۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در شکایت ریختی دندان نعمت خواره را
کهنه کردی در ورق گردانی این سی پاره را
جوهر دل شد عیان از گرم و سرد روزگار
آب و آتش ذوالفقاری کرد این انگاره را
اهل دل را گفتگوی عشق آب زندگی است
نیست نقلی به ز اخگر مرغ آتشخواره را
دل نهاد درد تا بودم، فراغت داشتم
چاره جویی کرد سرگردان من بیچاره را
من که در صحرای خودکامی سراسر می روم
چون توانم جمع کردن این دل صد پاره را؟
عشرت روی زمین بسته است در آرام دل
خواب طفلان لنگر تمکین بود گهواره را
گر دل خود زنده خواهی خاکساری پیشه کن
به ز خاکستر لباسی نیست آتشپاره را
گوشه چشمی اگر صائب به حال من کنند
سرمه می سازم ز برق تیشه سنگ خاره را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که در آن شاعر به بیان درد و عشق میپردازد. او از شکایت و ناراحتیهای خود سخن میگوید و به تاریکی و مشکلات روزگار اشاره میکند. شاعر معتقد است که صحبت درباره عشق و احساسات عمیق انسانی، زندگی را شیرین و ترویج میدهد. او از سرگردانی و اعماق دل، که به خاطر عشق و دردها در دستانش شکسته شده، میگوید. همچنین، به لزوم تواضع و خاکساری در برابر عشق اشاره کرده و بر این نکته تأکید میکند که تنها با توجه و محبت میتوان به آرامش رسید. در پایان، شاعر امیدوار است که در صورت توجه دیگران، حتی سنگ خارا هم میتواند به چیزی ارزشمند تبدیل شود.