نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۳۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جمعیت خاطر ز پریشانی عقل است

معموری این ملک ز ویرانی عقل است

آسودگی ظاهر و جمعیت باطن

در زیر سر بی سر و سامانی عقل است

سرگشتگی دایم و گمراهی جاوید

در پیروی قامت چوگانی عقل است

بی دود بود آتش نیلوفری عشق

عالم سیه از مجمره گردانی عقل است

در کام نهنگ و دهن شیر توان بود

رحم است بر آن روح که زندانی عقل است

سرپنجه دریا نتوان تافت به خاشاک

با عشق زدن پنجه ز نادانی عقل است

عشقی که محابا کند از سنگ ملامت

در پله ارباب جنون، ثانی عقل است

در انجمن عشق که گفتار خموشی است

خاموش نشستن ز سخندانی عقل است

بحری است جهان، عشق در او کشتی نوح است

موج خطرش سلسله جنبانی عقل است

سالک چه خیال است که از خویش برآید

تا در ته دیوار گرانجانی عقل است

در زیر فلک دولت بیداری اگر هست

خوابی است که در پرده حیرانی عقل است

در پرده ناموس خزیدن ز ملامت

از سادگی هوش و ز عریانی عقل است

در انجمن عشق بود صورت دیوار

هر چند جهان محو زبان دانی عقل است

جان از نظر عشق بود زنده جاوید

تن بر سر پا گر ز نگهبانی عقل است

این آن غزل سید کاشی است که فرمود

بگذر ز جنونی که بیابانی عقل است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ناامیدی و سردرگمی انسان در دنیای معاصر می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که جمعیت و زندگی اجتماعی به ظاهر آرام، در واقع ریشه در پریشانی و نداشتن عقل دارد. او از عشق به‌عنوان یک نیروی داخلی یاد می‌کند که می‌تواند انسان‌ها را به سمت درک و آگاهی ببرد، ولی این عشق در هاله‌ای از ندانستگی و سردرگمی محصور شده است. شاعر به تضاد بین عشق و عقل اشاره می‌کند و می‌گوید که بی‌عقلی باعث می‌شود انسان‌ها نتوانند به حقیقت عشق دست یابند. در نهایت، او هشدار می‌دهد که غفلت از خود و تمکین در برابر ایرادات شخصی، به مانند جنونی و بیابانی است که عقل را خنثی می‌کند.