نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۱۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بر دل خود هر که چون فرهاد کوه غم نهاد

از سبکدستی بنای عشق را محکم نهاد

از دل پرخون شکایت می تراود بی سخن

مهر نتوان بر دهان لاله از شبنم نهاد

اختیاری نیست در گهواره طفل شیر را

دست در مهد زمین باید به روی هم نهاد

خامسوزان هوس را روی در بهبود نیست

ساده لوح آن کس که داغ لاله را مرهم نهاد

دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر

وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد

طی کند هر کس بساط آرزوی خام را

می تواند دست رد بر سینه حاتم نهاد

منع نتوان کرد خوبان را ز خودبینی که گل

بر سر زانوی خود آیینه شبنم نهاد

تا سفال تشنه ای را می توان سیراب کرد

لب چو بیدردان نمی باید به جام جم نهاد

یک دم خوش قسمت اولاد او، صائب! نشد

در چه ساعت یا رب آدم پا درین عالم نهاد؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره غم و عشق و چالش‌های انسانی است. شاعر به افرادی که بار سنگین غم را بر دل خود دارند، اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق را با وجود مشکلات باید محکم بنا کرد. او به درد و رنج دل اشاره می‌کند و می‌گوید که نمی‌توان بر عشق با غم و اندوه سوار شد. شاعر همچنین به قدرت دل و توانایی آن در مواجهه با مشکلات اشاره می‌کند و می‌گوید که امید و آرزو، گاهی اوقات در دنیای واقعی به دست نمی‌آیند. او به تضاد بین زیبایی و درد اشاره کرده و خاطرنشان می‌کند که گاهی زیبایی‌ها، خود حامل غم و اندوه هستند. در نهایت شاعر به این نکته می‌رسد که در زندگی، حتی اگر زندگی خالی از درد و رنج نباشد، همواره باید به خداوند و به خود امید داشت.