نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۲۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جنبش مژگان حضور از دیده و دل می برد

چشم بسمل لذت از دیدار قاتل می برد

شکر قطع راه، عارف را کند بیدارتر

غافلان را خواب در دامان منزل می برد

در دل شب دزد را جرأت یکی گردد هزار

خال او در پرده خط بیشتر دل می برد

می شود لطف خدا افتادگان را دستگیر

خار و خس را موجه دریا به ساحل می برد

وای بر آن کس که چون قمری درین بستانسرا

حاجت خود پیش سر و پای در گل می برد

لاله را از دل، سیاهی ابر نتوانست شست

داغ خون ما که از دامان قاتل می برد؟

از دل بیتاب یک مو بر تنم آسوده نیست

این سپند شوخ آسایش ز محفل می برد

گرچه می داند وسایل پرده بیگانگی است

دل همان ما را به دنبال وسایل می برد

حسن عالمگیر لیلی نیست در جایی که نیست

عاشق از دامان صحرا فیض محمل می برد

عالم پرکور را یک رهبر بینا بس است

ره شناسی کاروانی را به منزل می برد

شد زیک پیمانه صائب کشف بر من رازها

صحبت آیینه رویان زنگ از دل می برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و تأثیرگذار عاشقانه، غم و دلپری می‌پردازد. شاعر از مژگان معشوقه‌اش به عنوان نماد زیبایی و جذابیت یاد می‌کند که دل و دیده را می‌فریبد. همچنین، اشاره‌ای به تأثیر محبت و عشق بر زندگی انسان‌ها دارد و اینکه این عشق می‌تواند آگاهی و بیداری را در دل عارفان ایجاد کند، در حالی که غافلان را در خواب غفلت نگه می‌دارد. شاعر از دلتنگی و جدایی نیز سخن می‌گوید و به عواقب دردناک عشق و وابستگی اشاره دارد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که در دنیای پر آشوب، هدایت و بصیرت در امور عشق و زندگی ضروری است.