نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۳۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چشم خونبارم گرو ز ابر بهاری می برد

نبض من از برق دست از بیقراری می برد

در دل آزاده ام گرد تعلق فرش نیست

سیل از ویرانه من شرمساری می برد

شبنم از فیض سحر خیزی عزیز گلشن است

گل به دامن خنده از شب زنده داری می برد

هر که حرف راست بر تیغ زبانش بگذرد

از میان چون صبح صادق زخم کاری می برد

گر سر صائب چو مهر از چرخ چارم بگذرد

حسرت روی زمین بر خاکساری می برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حال و هوای خود و احساسات عمیقش سخن می‌گوید. او به زیبایی‌های بهاری و تأثیر آن بر دل و جانش اشاره می‌کند. با بی‌قراری و تضاد میان روح آزادش و تعلقات دنیوی، او از شرم و ناراحتی ناشی از ویرانی‌ها صحبت می‌کند. شبنم و گل‌ها نماد زندگی و امید هستند و او بر این باور است که حقیقت به مانند صبح صادق می‌تواند زخم‌ها را درمان کند. در نهایت، با اشاره به ستاره‌ای (مهر) که از چرخ چهارم می‌گذرد، حسرتی در دلش می‌ماند. به طور کلی، شعر تضادهای زندگی، زیبایی، حقیقت و حسرت را به تصویر می‌کشد.