نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۴۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بوسه چون محروم از آن لبهای خندان بگذرد؟

مور ما چون تلخکام از شکرستان بگذرد؟

می رساند رشته نسبت به آن زلف دراز

چشم من چون از سر خواب پریشان بگذرد؟

طوق هستی بر گرفت از گردنم داغ جنون

مهر چون طالع شود صبح از گریبان بگذرد

خاک می مالد به لب تیغش زننگ خون من

آه اگر این حرف در بزم شهیدان بگذرد

شوق چون پا در رکاب بیقراری آورد

کاروان شبنم از ریگ بیابان بگذرد

ما سبکروحان حریف ناز مرهم نیستیم

دوست می داریم زخمی را که از جان بگذرد

دور باشی نیست حاجت قهرمان عشق را

شیر ره وا می کند چون از نیستان بگذرد

چشمه زمزم نمک در دیده خود ریخته است

تا مبادا غافل آن سرو خرامان بگذرد

اصفهان چشم جهان گر نیست صائب از چه رو

سرمه نتوانست از خاک صفاهان بگذرد؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات و دردهای عاشقانه می‌پردازد. شاعر از کنایه‌ها و تشبیهات زیبا استفاده کرده تا نشان دهد که بوسه و عشق، وقتی از لب‌های خندان دور می‌شود، تلخی را به وجود می‌آورد. او به زلف دراز معشوق و چشم‌هایی که از خواب برمی‌خیزند اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه رنج و جنون عشق وجود او را تحت تأثیر قرار داده است. دوستی و عشق واقعی در شرایط سخت و تلخی‌ها نمایان می‌شود و احساسات عمیق و درد ناشی از فراق معشوق را به تصویر می‌کشد. شاعر نیز به زیبایی‌های طبیعی و اشاراتی به مکان‌هایی چون اصفهان اشاره می‌کند، اما در نهایت، غم و درد از دست دادن عشق حاکم است.