نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۱۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شد

باده بی غش به جامم شربت بیمار شد

از دهان باز بودم حلقه بیرون در

تا زبان بستم دلم گنجینه اسرار شد

رو سفیدی بود در کردار و عمر من تمام

چون قلم از دل سیاهی صرف در گفتار شد

نیست در دل خاری از منع چمن پیرا مرا

جوش گل مانع مرا از سیر این گلزار شد

چرب نرمی شد حصار عافیت ز آتش مرا

از گداز ایمن بود هر زر که دست افشار شد

از خموشی گشت روشن تا دل تاریک من

طوطی خوش حرف بر آیینه ام زنگار شد

بر جنون دوری من حلقه دیگر فزود

نقطه خالش زخط روزی که خوش پرگار شد

پیچ و تاب نامرادیها به قدر دانش است

می خورد خون بیش هر تیغی که جوهردار شد

می کشد ناصح زبان از روی سخت من به کام

خواهد این سوهان ز ناهمواریم هموار شد

در شبستان فنا صبح امیدی می شود

آنچه از انفاس، صائب صرف استغفار شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات به دلتنگی و تغییرات روحی خود پس از رفتن محبوب می‌پردازد. دنیا برای او تاریک و بی‌رنگ شده و زندگی‌اش به یک درد و رنج تبدیل گشته است. او از محدودیت‌های ناشی از خاموشی زبان و فشار غم صحبت می‌کند و از آسایش و آرامش دور می‌افتد. به تصویر کشیده می‌شود که احساس ناامیدی و دوری بر او مسلط شده و در عین حال امیدی برای بهبود وجود دارد. شاعر به خود می‌گوید که او باید با مشکلات و سختی‌ها روبه‌رو شود و به جستجوی روشنی و امید بپردازد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که از طریق استغفار و طلب بخشش می‌توان به آرامش و نجات رسید.