نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۲۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا به تسلیم و رضا قانع دل خودکام شد

موجه بیتابی من لنگر آرام شد

کعبه جویان را اگر گردید بی چشمی حجاب

دیده ما را سفیدی جامه احرام شد

برد اوج اعتبار آرام و آسایش ز من

خواب شیرین تلخ بر من زین کنار بام شد

روی سرخ خویش را کرد از تهی مغزی سیاه

چون عقیق ساده دل هر کس که صاحب نام شد

آتش آسوده می گردد ز دامن شعله ور

اشتیاق من فزون از نامه و پیغام شد

غافل ای خورشید طلعت از سیه روزان مشو

چون زخط صبح بناگوش تو خواهد شام شد

می کند وحشت سگ لیلی همان از سایه اش

گرچه هر جا بود آهویی به مجنون رام شد

شد مهیا نقل شیرین و شراب تلخ من

تا لب شکر فشان یار خوش دشنام شد

پاس وقت از تیغ خونریزست حصن عافیت

غوطه در خون می زند مرغی که بی هنگام شد

از سفر هر چند گردد پخته هر خامی که هست

نفس سرکش از دویدنهای بیجا خام شد

دشمنان خویش را خوش وقت کردن سهل نیست

کامیاب از عمر گردد هر که دشمنکام شد

بر نمی آید ز فکر صید، باز بسته چشم

می خورد در خواب خون چشمی که خون آشام شد

مشت خاکی کز سرکوی تو بر سر ریختیم

خشکی سودای ما را روغن بادام شد

علم رسمی گشت صائب مانع پرواز من

نقش بر بال و پرم از ساده لوحی دام شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تاملات عمیق شاعر در مورد زندگی، عشق و حالات روحی او می‌پردازد. شاعر به تسلیم و رضا دست یافته و در این حال آرامش در درونش شکل گرفته است. او به تجارب و احساسات گوناگونی اشاره می‌کند؛ از دردها و اشتیاق‌های شدید گرفته تا حسرت‌ها و ناکامی‌ها. همچنین، وی از تفاوت عشق و نفرت، خوشبختی و بدبختی یاد می‌کند و به این نکته می‌رسد که در هر ناملایمتی، فرصتی برای رشد و درک عمیق‌تر وجود دارد. در نهایت، شاعر از محدودیت‌ها و موانع موجود در مسیرش سخن می‌گوید و به دنبال آزادی از قید‌های اجتماعی و شناخت حقیقت است.