غزل شمارهٔ ۲۴۳۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آشنای حق شد آن کس کز جهان بیگانه شد
هر که زین دریا برآمد گوهر یکدانه شد
گرچه از زنجیر هر دیوانه ای عاقل شود
دید تا زنجیر زلف او دلم دیوانه شد
کاش برمی داشت از خاکش در ایام حیات
این که آخر شمع نخل ماتم پروانه شد
با کدامین آبرو در کعبه آرم روی خویش؟
من که سرجوش حیاتم صرف در بتخانه شد
کار مردم جز فضولی نیست در زیر فلک
هر که شد مهمان درین غمخانه، صاحبخانه شد
یکقلم بیگانه گردد ز آشنایان دگر
هر که صائب آشنا با معنی بیگانه شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احوالات انسانی اشاره دارد که از دنیای مادی فاصله میگیرد و به درک عمیقتری از زندگی و معنای وجود میرسد. شاعر به تصویری از فردی که در جستجوی حقیقت است، پرداخته و بیان میکند که هر کس که دل به قید و زنجیر دنیای مادی نبسته باشد، به گوهر نادری دست مییابد. او همچنین به ناکامی انسانها در درک عمیقتر زندگی و زحمات بیهودهاشان اشاره میکند و سرانجام به تنهایی و غم بخشی از انسانی که در میانه دنیا به جستجوی حق برمیآید، میپردازد. در نهایت، شعر به این نکته اشاره دارد که در دنیای خاکی، تنها آشنایی با حقیقت میتواند انسان را از غم و اندوه نجات دهد.