نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۳۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ماند دلتنگ آن که باغ دلگشای خود نشد

دربدر افتاد هر کس آشنای خود نشد

می کند در ناخنش نی، پرده بیگانگی

هر که از پهلوی لاغر بوریای خود نشد

شد بیابان مرگ غفلت رهروی کز پیچ و تاب

در بیابان طلب زنجیر پای خود نشد

سفره گردون ندارد لقمه ای بی زهر چشم

سیر شد از زندگی هر کس گدای خود نشد

تا قیامت در حجاب ظلمت جاوید ماند

هر که از سوز درون شمع سرای خود نشد

آشنای خویش گشتن در وطن افتادن است

در غریبی ماند هر کس آشنای خود نشد

دوزخ دربسته ای با خود به زیر خاک برد

هر که در اینجا بهشت دلگشای خود نشد

وای بر پیری که از بار گران زندگی

ماه عید عالم از قد دوتای خود نشد

در رضای حق بود صائب بهشت جاودان

وای بر آن کس که بیرون از رضای خود نشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر به حس دلتنگی و غم ناشی از عدم دستیابی به آرامش و سعادت در زندگی اشاره می‌کند. او می‌گوید که افرادی که نتوانسته‌اند به خود واقعی‌شان دست یابند و از خود بیگانه شده‌اند، در عذاب و بی‌هدفی به سر می‌برند. همچنین، شاعر ناراحتی‌هایی را که به علت غفلت و عدم شناخت از خود به وجود آمده، مورد اشاره قرار می‌دهد. او تأکید می‌کند که رسیدن به رضایت و سعادت حقیقی تنها در خودشناسی و ارتباط با درون ممکن است و هر کس که از این مسیر دور بماند، در زندگی به تیره‌روزی و تأسف دچار می‌شود. در نهایت، شاعر به اهمیت توجه به رضایت از زندگی و کنکاش در درون خود اشاره می‌کند.