نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از کمر بیرون نیامد تیشه فرهاد ما

کوه را برداشت از جا، ناله و فریاد ما

ما چو مجنون چشم آهو را سخنگو کرده‌ایم

گنگ ماند هر که گردن پیچد از ارشاد ما

گرچه گوش باغبان را پرده انصاف نیست

داغ‌ها دارد چو برگ لاله از فریاد ما

لوح امکان، تنگ میدان است، ورنه می‌نمود

جوهر خود را زبان خامه فولاد ما

گرچه ویرانیم، اما دلنشین افتاده‌ایم

سیل نتواند گذشتن از خراب آباد ما

پشت ما باشد ز سنگ کودکان بر کوه قاف

نیست صحرایی چو مجنون عشق خوش‌بنیاد ما

از دل ما برنمی‌آید نفس بی‌یاد تو

گر تو را هرگز به گِرد دل نگردد یاد ما

دست و پای صید می‌پیچد به‌هم از دیدنش

از کمند و دام مستغنی بُوَد صیاد ما

یوسفستانی است از زنجیریان هر حلقه‌اش

زلف او را کی بود پروای شب خوش باد ما؟

هر رگ سنگی شود انگشت زنهار دگر

سنگ را صائب فشارد دل اگر فریاد ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر به بیان احساسات عمیق و دردهای عاشقانه پرداخته است. شاعر خود را در جایی ناامید و ویران توصیف می‌کند، اما با وجود این درد و رنج، هنوز در دلش عشق و یاد معشوق جاری است. او به قدرت و تاثیر عشق اشاره دارد و می‌گوید که حتی اگر در ویرانی به سر ببرند، هنوز عشق در وجودشان زندگی می‌کند. همچنین، اشاره‌ای به کنش و واکنش عاشقانه دارد و بیان می‌کند که عشق مشابه یک صید است که دل را در تنگنا قرار می‌دهد. در مجموع، این شعر نگاهی عمیق به عشق و عواطف انسانی دارد و زیبایی‌های درد و رنج عشق را به تصویر می‌کشد.