غزل شمارهٔ ۲۴۹۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند
بر فلک ماه تمام از هاله شد زناربند
وعده لطف و پیام بوسه ای در کار نیست
می کند مکتوب خشکی زخم ما را خشک بند
سردمهری لازم چرخ کبود افتاده است
برف هرگز کم نمی گردد ازین کوه بلند
ای که می خواهی برآیی چون مسیحا بر فلک
نیست غیر از رخنه دل راه این بام بلند
از ته دل گوش کن ای آتش سوزان، که من
در بساط زندگی یک ناله دارم چون سپند
صحبت نیکان، بدان را چون تواند کرد نیک؟
تلخی از بادام نتوانست بیرون برد قند
سیل را خاشاک در زنجیر نتواند کشید
رهروان عشق را دنیا نگردد پای بند
زلف صائب بر دل خونبار من رحمی نکرد
از غبار خط مگر این زخم گردد خشک بند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عاشقانه و دردناک شاعر اشاره دارد. شاعر به توصیف ماه و زیباییهای آن میپردازد، در حالی که از خشکی و زخمهای درونی خود میگوید. او به سردی و تندی چرخ فلک اشاره میکند و آرزو دارد که کسی مانند مسیحا به او کمک کند. در ادامه، بر ناتوانی در رهایی از تلخیها تأکید میکند و بیان میکند که عشق نمیتواند تحت تأثیر دنیا باشد. در نهایت، شاعر از درد عمیق خود صحبت میکند و به زخمهایش که از عشق ناشی میشود، اشاره میکند.