نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۱۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عشق خوش سودا کف بی مغز را عنبر کند

آه را ریحان، سرشک تلخ را گوهر کند

خار در پیراهنش می ریزد از زخم زبان

عشق هر کس را که می خواهد زبان آور کند

شد دل افشاری فزون از حلقه گشتن زلف را

دام را بسیاری روزن سیه دلتر کند

می کند از مهربانی شیر مادر را زیاد

طفل بدخو هر قدر خون در دل مادر کند

در رگ جان هر که را چون رشته پیچ و تاب هست

بی کشاکش سر برون از روزن گوهر کند

شبنم از همت به خورشید بلند اختر رسید

چون بلند افتاد همت کار بال و پر کند

تا نگردد استخوانم توتیا، آن سنگدل

نیست ممکن درد سنگین مرا باور کند

در دل سخت تو را هم نیست، ورنه آه من

ریشه محکم در دل فولاد چون جوهر کند

رنگ عشق تازه ای ریزد زدلسوزی به خاک

شمع اگر پروانه را یک مشت خاکستر کند

کی غم همراه دارد هر که در منزل رسید؟

خضر چون سیراب شد کی یاد اسکندر کند؟

استخوان را کرد صائب در تن من جوی شیر

خون گرم من نمی دانم چه با نشتر کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و تاثیرات عمیق و گاه دردناک آن بر زندگی انسان است. عشق می‌تواند احساسات را دگرگون کند، به گونه‌ای که غم و اندوه را به زیبایی و شادی تبدیل نماید. در عین حال، عشق می‌تواند زخم‌هایی بر دل بزند و انسان را آسیب‌پذیر کند. شاعر به تضادها و پیچیدگی‌های عشق اشاره می‌کند، جایی که هم می‌تواند سبب شادمانی و هم درد و رنج شود. در نهایت، عشق به عنوان نیرویی قوی و تغییر دهنده در زندگی انسان به تصویر کشیده می‌شود که حتی در سخت‌ترین شرایط نیز می‌تواند وجود داشته باشد.