نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۳۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گرنه دل را زلف مشکینش نگهداری کند

کیست این بیمار را یک شب پرستاری کند؟

حسن را از دیده بد، شرم می دارد نگاه

مهر تابان را همان پرتو سپرداری کند

می تراود بوسه زان لبهای نو خط بی طلب

میوه چون شد پخته، ممکن نیست خودداری کند

چون هدف در پیش ابروی تو اندازد سپر

ماه نو صد سال اگر مشق کمانداری کند

ایمنی خواهی، سبک کن کشتی خود را که کف

پنجه با دریای خونخوار از سبکباری کند

نیست پروا سیل بی زنهار را از کوچه بند

آستین چون گریه ما را عنانداری کند؟

جان کند در تن زآب خضر خون مرده را

چشم پر خون آنچه از شب صرف بیداری کند

سرگرانی با فرودستان زنقص گوهرست

گوهر غلطان میسر نیست خودداری کند

می تواند ساخت از دست سلیمان پایتخت

مور ما صائب اگر بخت سخن یاری کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت محبوب خود می‌پردازد و از تحمل درد عشق و دلتنگی سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که چگونه محبوب با زلف مشکینش دل را در اختیار دارد و چگونه دیگران نمی‌توانند در برابر او مقاومت کنند. شاعر همچنین از احساسات شدید خود هنگام دیدن محبوب و اینکه چگونه او باعث می‌شود احساساتی را در دل داشته باشد، سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر از تلاش‌ها و امیدها برای دست‌یابی به عشق و زیبایی سخن می‌گوید و به قدرت عشق اشاره می‌کند.