نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۸۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند

آه ازین دزدان که ره را با سلاسل می زنند

رهروان کعبه دل بی مروت نیستند

کاروان را می کنند آگاه و غافل می زنند

نقش حق چون موج آب زندگانی در نظر

ساده لوحان بر دل خود نقش باطل می زنند

می نهند آنان که دندان خموشی بر جگر

بخیه آسودگی بر رخنه دل می زنند

از تنور لاله طوفان خزان سر می کشد

عندلیبان رخنه دیوار را گل می زنند

غنچه خسبانی که سر در جیب فکرت برده اند

باده گلرنگ را در پرده دل می زنند

صائب آن جمعی که زخم زندگانی خورده اند

بی تأمل سینه بر شمشیر قاتل می زنند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف درد و رنج‌های عاشقان و رهروان راه عشق می‌پردازد. شاعر از دزدان عشق و غفلت‌های انسان‌ها سخن می‌گوید که باعث می‌شوند دل‌ها به بی‌راهه بروند و از حقیقت دور شوند. او به نقش حق و زندگی اشاره می‌کند که در برابر ساده‌لوحی برخی افراد قرار دارد. همچنین، به مشکلات و زخم‌های ناشی از زندگی اشاره شده و به تصاویری از زیبایی و رنج مرتبط با عشق و احساسات پرداخته است. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که با وجود زخم‌ها و دردها، افراد همچنان به سمت جراحات و خطرات می‌روند.