غزل شمارهٔ ۲۶۲۱ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در کنار دایه حسن او جهان افروز بود
در دل سنگ این شرار شوخ عالمسوز بود
رشته پیوند من با گلرخان امروز نیست
مرغ من در بیضه با اطفال دست آموز بود
تا شدم روشن به چشم من جهان تاریک شد
زنگ بر آیینه من طالع فیروز بود
داغ سودا در حریم سینه سوزان من
منفعل از جلوه خود چون چراغ روز بود
در نیستان خامه من در میان خامه ها
همچو چشم شیر از گرمی جهان افروز بود
گرچه صائب روشن از من گشت این ظلمت سرا
اعتبارم در نظرها چون چراغ روز بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احوال شاعر و تأملات او درباره عشق و زندگی میپردازد. در کنار دایه، شخصیتی به نام حسن و جهانی روشن وجود دارد، اما در دل او شعلهای از درد و عذاب وجود دارد. ارتباط شاعر با عشقش دیگر وجود ندارد و او خود را در تنهایی و ناتوانی میبیند. وقتی که به حقیقت و روشنایی پی میبرد، دنیای اطرافش تاریکتر میشود. او در درونش داغ و آتش عشق را حس میکند و به این نتیجه میرسد که در دنیا تنهاست، اما حتی در این ظلمت نیز دیگران او را به عنوان الگویی روشن میشناسند. شعر به نوعی از زوال و تضاد میان روشنایی و تاریکی در زندگی شخصی شاعر سخن میگوید.