غزل شمارهٔ ۲۶۲۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شب که دامان سر زلف توام در چنگ بود
دامن صحرای محشر بر جنونم تنگ بود
در گلستانی که شبنم قفل بیرون درست
بلبل گستاخ ما پهلونشین رنگ بود
عالمی را دشمن جان کرد با من نامه اش
امن بودم تا جواب نامه من جنگ بود
در بهارستان وحدت سبزه بیگانه نیست
دست بر هر تار این قانون زدم آهنگ بود
تا غبار خودپرستی شستم از لوح بصر
رو به هر وادی که کردم خضر پیشاهنگ بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در شعری که پیش روست، شاعر به توصیف احساسات خود در شب و ارتباطش با معشوق میپردازد. او در این شب که حجاب زلف معشوقش را در دست دارد، احساس تنهایی و جنون میکند. بلبل شکوهمند در گلیستان تحت تأثیر این عشق به چشم میآید و میفهمد که زندگیاش تحت تأثیر نامهای از یک دشمن قرار گرفته است. تا زمانی که جواب نامهاش را دریافت نکرده، در آرامش به سر میبرد. در ادامه، شاعر به فضایی از وحدت و رشادت اشاره میکند و با شستشوی غبار خودپرستی، به جستجوی حقیقت و معنای عمیقتری در زندگی میپردازد.