نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۳۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عشق فارغبالم از اندیشه دنیا نمود

وقت آن کس خوش که شغل عشق را پیدا نمود

حسن شوخ از پرده پوشی می شود بی پرده تر

دختر رز خویش را در چادر مینا نمود

سر بسر چشم غزالان چشم قربانی شده است

محمل لیلی مگر جولان درین صحرا نمود؟

حسن بالادست را مشاطه ای چون عشق نیست

تنگی آغوش قمری سرو را رعنا نمود

مهربان شد آسمان از چرب نرمیهای من

نخل مومین ریشه محکم در دل خارا نمود

خاک نیلی می شود از سایه دیوانه ام

بس که سنگ کودکان در پیکر من جا نمود

برده است از کار دستم را جدایی، ورنه من

می توانستم شکایت نامه ها انشا نمود

آشنا سوزست برق گوهر نایاب عشق

برنیاید هر که غواصی درین دریا نمود

از سبک مغزی است سودای اقامت در جهان

کوه نتوانست پا قایم درین صحرا نمود

تازه شد از سوده الماس داغ کهنه ام

این جواهر سرمه صائب چشم من بینا نمود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و تأثیرات آن بر زندگی انسان است. شاعر به زیبایی و شور عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق می‌تواند انسان را از دغدغه‌های دنیوی آزاد کند. او به ویژگی‌های زیبایی، دلربایی و جذابیت معشوق می‌پردازد و بیان می‌کند که عشق نه تنها روح انسان را جلا می‌دهد بلکه بر محیط اطراف او نیز تأثیر می‌گذارد. شاعر تأکید می‌کند که عشق عمق و معنا دارد و تنها کسانی که در جستجوی آن هستند، می‌توانند از آن بهره‌مند شوند. او همچنین به چالش‌های زندگی و جدایی اشاره می‌کند و احساسات دردناک ناشی از عشق را به تصویر می‌کشد. در نهایت، شاعر به فهم و شناخت عمیق از عشق و ثمرات آن به عنوان جواهر گران‌بها اشاره می‌کند.