نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۷۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نه از رحم است اگر نخجیر من بسمل نمی گردد

به خون من زبان خنجر قاتل نمی گردد

مرا نتوان به ناز و سر گرانی صید خود کردن

نگردم گرد معشوقی که گرد دل نمی گردد

غبار خاطر خلوت سرای او چرا گردم؟

میان دوستان دیوار و در حایل نمی گردد

به هر جانب که رو آرم، نظر بر چشم او دارم

که صید زخمی از صیاد خود غافل نمی گردد

گزیری نیست از خاشاک عصیان بحر رحمت را

کریمان را دکان جود بی سایل نمی گردد

به یک طالع مگر با ناخن از صلب قضا زادم؟

که رزق من بغیر از عقده مشکل نمی گردد

تو از شوریدگی بر خود جهان شوریده می بینی

کدامین موج در بحر رضا ساحل نمی گردد؟

نرفت از می غبار زهد خشک از جبهه زاهد

به سعی ابر رحمت این زمین قابل نمی گردد

شراب تلخ از انگور شیرین خوب می آید

نباشد تا خرد کامل، جنون کامل نمی گردد

چه دولت خوشتر از خشنودی خصم است عارف را؟

چرا صائب به جرم خویشتن قایل نمی گردد؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان ناراحتی‌ها و پیچیدگی‌های احساسات انسانی و عشق می‌پردازد. شاعر به طور خاص بر دشواری‌های عشق و ناامیدی در رسیدن به معشوق تأکید می‌کند. او می‌گوید که نمی‌توان به ناز و غرور به معشوق نزدیک شد، زیرا دل به او تعلق ندارد. در عین حال، او از غبار خاطرات و ارتباط با دوستان می‌گوید که همواره در دل او باقی می‌ماند. شاعر بیان می‌کند که در هر کجا که برود، تنها به فکر معشوق است و از او غافل نمی‌شود. همچنین به سرنوشت و قضا و قدر اشاره می‌کند و می‌گوید که شرایط زندگی به تنهایی تغییر نمی‌کند؛ باید از تلاش و خواسته‌های قلبی خود عبور کنیم. در نهایت، شاعر به لذتی که از دشمنی می‌برد اشاره می‌کند و سوال می‌کند که چرا باید به خطاهای خود اعتراف کند.