نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۶۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به هر محفل بهشتی روی من منزل کجا گیرد؟

که از رضوان بهشت جاودان را رو نما گیرد

زشرم جلوه مستانه او سرو پا در گل

زطوق قمریان چون دود از روزن هوا گیرد

سر خورشید را چون صبح بیند در کنار خود

زروی صدق اگر دامان شب دست دعا گیرد

مده تن در گرفتن گر دل آزاده می خواهی

که در ششدر فتد جسمی که نقش بوریا گیرد

ندارد چشم احسان از خسیسان همت قانع

محال است استخوان را از دهان سگ هما گیرد

نهال دستگیری، دستگیری بار می آرد

نماند بر زمین هر کس که کوری را عصا گیرد

تمنای ترحم دارم از شمع جهانسوزی

که از خاکستر پروانه رخسارش جلا گیرد

زهر بیدل نیاید غوطه در دریای خون خوردن

که دارد زهره تا دامان آن گلگون قبا گیرد؟

چو خورشید درخشان در زوال خویش می کوشد

بلند اقبال چون از زیردستان سایه وا گیرد

نیندازد زنخوت سایه بر روی زمین صائب

نهال سرکش او در دل هر کس که جا گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بررسی جایگاه انسان و ارتباط او با طبیعت و خلاقت می‌پردازد. او به کمک تصاویری زیبا و استعاره‌ها، به توصیف مکان‌هایی می‌پردازد که روح انسان می‌تواند در آنجا آرامش و خوشبختی بیابد. شاعر از زیبایی‌های بهشت و جلوه‌های طبیعت سخن می‌گوید و همچنین تأکید می‌کند که افرادی که به دنبال دریافت حسن و نیکی هستند، باید از خساست و خودپسندی دوری کنند. او به این نکته اشاره می‌کند که اگر انسان دل آزاده‌ای بخواهد، نباید به جسم محدود خود بچسبد. در انتهای شعر، شاعر بر اهمیت نیکی و انسانیت تأکید می‌کند و بیان می‌دارد که هرکس که کوری را به عنوان عصا برگزیند، دیگر بر زمین نخواهد ماند. این شعر در نهایت به ارزش‌های انسانی و روحی اشاره دارد و خواننده را به تأمل در ذات وجود خود فرامی‌خواند.