نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۸۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

کس از زلف پریشان خونبهای دل نمی گیرد

صبا را کس به خون لاله بسمل نمی گیرد

زبخششهای عشق (پاک) طینت سینه ای دارم

که چون آیینه کین سنگ را در دل نمی گیرد

عجب دارم همای وصل بر من سایه اندازد

که جغد از ناکسی در خانه ام منزل نمی گیرد

اگر دامن زند در کشتن ما بر میان قاتل

به خاک و خون تپیدن را کس از بسمل نمی گیرد

اگر خاکستر پروانه دارد شعله غیرت

چرا خون چراغ کشته از محفل نمی گیرد؟

لحد گهواره سان می لرزد از بیتابی جسمم

زشوخی کشتیم آرام در ساحل نمی گیرد

زسوز سینه مجنون صحرایی عجب دارم

که چون فانوس، آتش در دل محمل نمی گیرد

طلبکار تو چون سیلاب بر قلزم زند خود را

به هر فرسنگ چون سنگ نشان منزل نمی گیرد

چسان در رخنه دل داغ عشقش را کنم پنهان؟

کسی آیینه خورشید را در گل نمی گیرد

دل ما در تلاش زخم دارد همت دیگر

به یک زخم نمایان دست از قاتل نمی گیرد

مرا این شیوه صائب ()خویشتن دارد

که گر پیکان به چشمش می زنی در دل نمی گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف درد و رنج ناشی از عشق و جدایی می‌پردازد. شاعر از بی‌تفاوتی دیگران نسبت به غم و درد دلش سخن می‌گوید و بیان می‌کند که هیچ‌کس به زخم‌های عاشقانه‌اش توجه نمی‌کند. او از عمیق‌ترین احساساتش می‌نویسد و توصیف می‌کند که چگونه عشق و دلتنگی‌اش به او فشار می‌آورد. همچنین، اشاره به این دارد که عشق و کینه به شکل عمیقی در وجودش جا دارد و هیچ چیز نمی‌تواند از این احساسات بکاهد. شاعر هم‌چنین به تمایز عشق و درد ناشی از آن در برابر دیگران اشاره می‌کند و به نوعی به تنهایی و عزلت خود در این مسیر عاشقانه اعتراف می‌کند.