نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیست ممکن رام‌کردن چشمِ جادوی ترا

سایه می‌بوسد زمین از دور، آهوی ترا

نیستم شایسته‌گر نظارهٔ روی ترا

سجده‌ای از دور دارم طاقِ ابروی ترا

پلهٔ نازِ تو دارد نازنینان را سَبُک

کوهِ تمکین سنگِ کم باشد ترازوی ترا

با سمن چون نسبتِ آن پیکرِ سیمین کنم؟

بسترِ گل، خارِ ناسازست پهلوی ترا

آنچنان کز خط سوادِ مردمان روشن شود

سرمه گویاتر کند چشمِ سخنگوی ترا

هر که را دستی بود در حل و عقدِ مشکلات

بر زبان چون شانه دارد حرفِ گیسوی ترا

چون سکندر، تشنه از ظلمات می‌آمد برون

خضر اگر می‌دید تیغ و دست و بازوی ترا

گر گذارد قوّتِ گیراییی در دست‌ها

در گره بندند گل‌پیراهنان بوی ترا

بر سیه‌روزان ببخشا، کز خطِ شبرنگ هست

در کمین روزِ سیاهِ طرفه‌ای روی ترا

آنقدر جرأت ز بخت‌ِ نارسا دارم طمع

کز دلِ صد چاک سازم شانه گیسوی ترا

مصرعِ برجسته هیهات است از خاطِر رَوَد

چون کند صائب فرامش قدِِّ دلجوی ترا؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و زیبایی معشوق است و بیانگر احساسات عمیق شاعر نسبت به او می‌باشد. شاعر می‌گوید که رام کردن چهره‌ی معشوق غیرممکن است و سایه‌اش زمین را می‌بوسد. او خود را شایسته‌ی مشاهده‌ی روی معشوق نمی‌داند و از دور سجده‌ای برای ابروی او دارد. ناز معشوق سبک‌کننده‌ی نازنینان است و سنگ کوه هم در برابر زیبایی او کم می‌آورد. شاعر به زیبایی معشوق و ارتباط آن با طبیعت اشاره می‌کند و به نظرات دیگران درباره‌ی آن نیز می‌پردازد. او احساس می‌کند که عشقش آنقدر عمیق است که تمام دنیا به گوشه‌ی چشم معشوق‌اش پاسخ گوست و عشق او قدرتی بر حل مشکلات دارد. در نهایت، شاعر از شرم و زیبایی معشوق می‌گوید و تأکید می‌کند که عشقش همیشه به یاد او باقی خواهد ماند.