نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۴۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

شدم آسوده تا از دیده اشک لاله رنگ آمد

نهادم پشت بر دیوار تا پایم به سنگ آمد

غم عالم چه حد دارد به گرد عاشقان گردد؟

حصار عافیت دیوانه را خوی پلنگ آمد

حذر از دشمنی کن کز طریق صلح می آید

از ان دشمن چرا ترسد کسی کز راه جنگ آمد؟

صفیر دلخراشی می فشارد بر جگر ناخن

کدامین شیشه دل باز در راهش به سنگ آمد؟

به دست کوتهم رحمت کن ای دامان عریانی

که از چین جبین آستین دستم به تنگ آمد

نه از مسجد فتوحی شد نه از میخانه امدادی

به هر جانب که رفتم پای امیدم به سنگ آمد

به اندک روزگاری جامه بر تن می درد صائب

به رنگ غنچه هر کس در گلستان دست تنگ آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس آسودگی موقتی سخن می‌گوید که در آن اشک‌ها به رنگ لاله مشاهده می‌شود. او به تحمل غم‌های عاشقانه اشاره می‌کند و از دیوانگی و درد عشق می‌گوید. همچنین، بر لزوم احتیاط در برابر دشمنی‌ها تأکید می‌کند و بیان می‌کند که کسی نباید از دشمنی بترسد که خود را به جنگ می‌برد. از صداهای دلخراش و دردهای ناشی از عشق و جدایی سخن می‌گوید و به دوختن امید در دل برای یافتن آرامش اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به یأس از کمک و پشتیبانی در مکان‌های مختلف اشاره می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که در زندگی، همه در حال تلاش برای دست یافتن به چیزهای ناب و زیبا هستند، اما در نهایت به بن‌بست می‌رسند.