غزل شمارهٔ ۳۱۴۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خرد از سر زجوش شعله سودا برون آمد
جنون عشق موجی زد کف از دریا برون آمد
به این وارونی طالع درین میخانه چون باشم؟
مکرر خون به مینا کردم وصهبا برون آمد
پریشانگرد را آغاز و انجامی نمی باشد
کدامین گردباد از دامن صحرا برون آمد؟
چنان بر سنگ بیرحمانه زد پیمانه را زاهد
که بیتابانه آه از سینه خارا برون آمد
غلط بوده است شمع صبح را پرتو نمی باشد
شرابی چون شفق از مشرق مینا برون آمد
نیام دشنه الماس شد پهلوی من صائب
اگر خاری به سعی سوزنم از پا برون آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به توصیف احساسات عمیق و متناقض ناشی از عشق و جنون میپردازد. او به صورت نمادین به زجوش و خروش درونی خود اشاره میکند و بیان میکند که از دل عشق و شور، خیالات و تصورات جدیدی به وجود آمده است. همچنین از سرنوشت ناپایدار و وارونگی تقدیر سخن میگوید و بیان میکند که در میخانه زندگی دچار بلاتکلیفی است. شاعر به تضادهای موجود در زندگی، از جمله درد و لذت، و واکنشهای احساسی به فشارهای بیرونی اشاره میکند. او با استفاده از تصاویری قوی مانند "پیمانه" و "شرابی چون شفق"، احساسات خود را بیان میکند و نشان میدهد که عشق و درد در زندگی او توأمان وجود دارند. در نهایت، شاعر به واقعیت سختیها و چالشها در مسیر عشق و زندگی اشاره میکند که همچون دشنهای الماس، به او آسیب میزند.