نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۵۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

کجا داغ جنون را قدر هر فرزانه می‌داند؟

سمندر نشئهٔ این آتشین پیمانه می‌داند

جدایی نیست از صیاد صید آشنارو را

کمان او مرا با خویشتن همخانه می‌داند

مگو حرف از ندامت کاین دل کافرنهاد من

غبار معصیت را صندل بتخانه می‌داند

تلاش صحبت آیینه‌رویی می‌کند شوقم

که جوهر را حجابش سبزه بیگانه می‌داند

غلط‌بینی که واقف نیست از ربط دل عاشق

پریشان‌حالی آن زلف را از شانه می‌داند

ز دل‌های پریشان پرس حال زلف و کاکل را

که مضمون خط زنجیر را دیوانه می‌داند

نواسنجی که بر شاخ قناعت آشیان دارد

اگر صد عقده می‌افتد به بالش دانه می‌داند

شکست خاطر اطفال سنگ راه می‌گردد

وگرنه راه صحرای جنون دیوانه می‌داند

منم کز تیره‌بختی راه بیرون شد نمی‌یابم

وگرنه دود راه روزن کاشانه می‌داند

به معنی هرکه دارد آشنایی چون دل صائب

نگاه آشنا را معنی بیگانه می‌داند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان تمایلات عاشقانه و پیچیدگی‌های عشق می‌پردازد. شاعر به شدت به جنون عشق و درک و احساسات عمیق آن اشاره دارد. او می‌گوید که نیازی به ندامت نیست زیرا دلش با گناه آشنایی دارد. همچنین اشاره می‌کند که عشق و جدایی رابطه‌ای پیچیده و وابسته است. در انتها، شاعر از تیره‌بختی خود و دلتنگی‌هایش می‌گوید و این‌که درک و فهم عشق برای هر کسی به آسانی ممکن نیست و ممکن است که دیگران آن را نادرست تعبیر کنند.