نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۵۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دل دیوانهٔ من دوست از دشمن نمی‌داند

چو آتش شعله‌ور شد آب از روغن نمی‌داند

غریبی و وطن یکسان بود دل‌های حیران را

قفس را عندلیب مست از گلشن نمی‌داند

نمی‌افتد به فکر سینه چون دل گشت هرجایی

ز آهو چون جدا شد نافه پیوستن نمی‌داند

ز شکر درد و داغ عشق یک دم نیستم غافل

که قدر عافیت را هیچ کس چون من نمی‌داند

ز آتش دور می‌گردد از آن دایم سپند من

که آیین نشست و خاست در گلخن نمی‌داند

مگر خط نرم سازد دل چون سنگ خارا را

وگرنه دود آه ما ره روزن نمی‌داند

غبار خط به آب تیغ هیهات است بنشیند

برات آسمانی باز گردیدن نمی‌داند

مده زنهار عرض گفتگو صائب به بی‌دردان

که هر نادیده قدر بوی پیراهن نمی‌داند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و درگیری‌های درونی خود می‌پردازد. دل او نمی‌تواند تفاوت بین دوست و دشمن را تشخیص دهد و مانند آتش شعله‌ور، از همه چیز بی‌خبر است. غم و غریبی برای او یکسان است و در قفس غم، پرنده‌ای تنهاست که از باغ به دور است. شاعر به درد و داغ عشق خود آگاه است و هیچ‌کس نمی‌تواند ارزش عافیت را مانند او درک کند. او از آتش دوری می‌کند ولی نمی‌تواند از دردهایش برهد. ارتباطات انسانی و احساسات پیچیده او به‌گونه‌ای هستند که دیگران به‌راحتی نمی‌توانند آن‌ها را درک کنند. در پایان، او به این نکته اشاره می‌کند که گفت‌وگو با افراد بی‌احساس فایده‌ای ندارد، چون آن‌ها حتی ارزش درد و رنج او را نمی‌فهمند.