نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۲۵۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

یوسفی نیست دل خوش که هویدا گردد

عافیت گمشده ای نیست که پیدا گردد

سنگ اطفال به دیوانگی ما افزود

خنده کبک ز کهسار دو بالا گردد

از فضا کم نشود وحشت خونین جگران

لاله را دل سیه از دامن صحرا گردد

صیقل آینه غیب همان در غیب است

دل محال است به تدبیر مصفا گردد

دل وحشت زده از سینه کجا یاد کند؟

چه خیال است که گوهر به صدف واگردد؟

قطره تا موج سبکسیر تواند گردید

حیف باشد گره خاطر دریا گردد

در دل ساده ما عقل کند جلوه عشق

نقطه سهو بر این صفحه سویدا گردد

رشته گوهر عبرت که نگاهش خوانند

تا کی از بی بصری دام تماشا گردد؟

چهره شمع شد از سیلی پروانه کبود

به چه امید کسی انجمن آرا گردد؟

سینه چاک مرا بخیه زدن ممکن نیست

هر سر خاری اگر سوزن عیسی گردد

عشق در پرده ناموس نماند صائب

قاف پوشیده کجا از پر عنقا گردد؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تجربیات درونی خود می‌پردازد. او به نبود یوسف، نمادی از دلخوشی و امید، اشاره دارد و می‌گوید که خوشبختی گمشده‌ای نیست که پیدا شود. مشکلات و رنج‌ها به اوج خود رسیده و با وجود تلاش، به نظر نمی‌رسد که حوادث به بهبودی منجر شوند. همچنین شاعر از ناتوانی در تغییر سرنوشت و دل‌های وحشت‌زده سخن می‌گوید و به ناامیدی و اندوهی که از آن به وجود آمده، اشاره می‌کند. در نهایت، عشق را شایسته ناموس می‌داند و به غیرممکن بودن برخی خواسته‌ها اشاره می‌کند. در کل، شعر به عمق ناامیدی، عشق و رنج انسانی می‌پردازد.