نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۲۷۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد

شانه را دست در آن زلف نگارین گردد

مانع شوخی آن چشم نشد پرده خواب

برق در ابر محال است بتمکین گردد

می بری دلبری ای شوخ زحد، می ترسم

کز گر انباری دل زلف تو بی چین گردد

از جوان حرص فزون است کهنسالان را

خار چون خشک شود بیش شلایین گردد

عالمی گردن امید برافراخته اند

تا به خون که دم تیغ تو رنگین گردد

اگر از باده شود چهره خوبان رنگین

باده از چهره رنگین تو رنگین گردد

چشم خورشید کز او خیره شود چشم جهان

از تماشای رخت مشرق پروین گردد

کوه غم بار به دل نیست طلبکار ترا

که سبکسیر شود سیل چو سنگین گردد

پای خوابیده محال است به معراج رسد

چشم خودبین چه خیال است خدابین گردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذبه‌ی معشوقه‌اش می‌پردازد و احساسات خود را به تصویر می‌کشد. او از درد و شوقی که برای معشوق دارد سخن می‌گوید و به تأثیر عمیق زیبایی او بر جهان و روح خود اشاره می‌کند. همچنین نوعی تضاد بین جوانی و کهنسالی، عشق و انتظار، و زیبایی و غم در این اشعار مشاهده می‌شود. شاعر به قدرت عشق و تأثیر آن بر زندگی انسان‌ها، همچنین به امید و آرزوی دیدار معشوقه‌ای با زیبایی افسانه‌ای اشاره می‌کند. در نهایت، او به محدودیت‌های انسانی و ناتوانی در دستیابی به کمال و معراج می‌پردازد.