نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۰۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سالک از منزل نزدیک شکایت دارد

شوق را سست کند ره چو نهایت دارد

تشنه تیغ فنا راست سپر ابر بلا

شمع آتش به سر از دست حمایت دارد

استخوانش اگر از دوری ره سرمه شود

عاشق از یار همان چشم عنایت دارد

آتشی در ته پا هست اگر رهرو را

هر گیاهی به رهش شمع هدایت دارد

تاک از گریه مستانه به میخانه رسید

گریه ای کز سر دردست سرایت دارد

سود سودای محبت همه در نقصان است

ساده لوح آن که تمنای کفایت دارد

اول سیر و سلوک است به دریا چو رسد

گر به ظاهر سفر سیل نهایت دارد

صائب اندیشه انجام نیارم کردن

بس که آشفته مرا فکر بدایت دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از سالک و سفر او به سوی عشق و حقیقت سخن می‌گوید. سالک از مشکلات و سختی‌های راه شکایت کرده و به سستی شوق اشاره می‌کند. او در جهانی پر از بلایا و خطرات با شجاعت به پیش می‌رود و حتی اگر دچار دوری و جدایی باشد، عشق ورزیدن به یار را فراموش نمی‌کند. طولی نمی‌کشد که او به حقیقت می‌رسد و گریه و درد او به سراغ می‌آید و متوجه می‌شود که عشق و محبت همواره در حال تحول و نقصان است. او همچنین به این نتیجه می‌رسد که در سفر سیر و سلوک، مهم‌ترین عامل، اندیشه و تفکر است و نمی‌تواند درباره پایان این سفر به راحتی قضاوت کند. در نهایت، فکر و اندیشه‌هایش او را آشفته کرده است.