نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟

محرک نیست حاجت، گرد سر گردیدن ما را

توان کردن به اندک روزگاری سنگ را آدم

لب شیرین و روی گرم باید کارفرما را

حساب سال و ماه از دشت پیمایان چه می پرسی؟

چه داند سیل بی پروا، شمار ریگ صحرا را؟

دل عاشق ز گلگشت چمن آزرده تر گردد

که هر شاخ گلی دامی است مرغ رشته بر پا را

نمی ارزد به یک چین جبین صد دامن گوهر

نمی بیند مگر غواص، روی تلخ دریا را؟

ز شوق بیستون آیینه را بر سنگ زد شیرین

خوشا کاری که بر آتش نشاند کارفرما را

نه فرهادم که بتوان بر گرفتن چشم از کارم

شرار تیشه من گرم سازد کارفرما را

کشید از دامن معشوق دست از بیم رسوایی

همین تقصیر بس تا دامن محشر زلیخا را

کنار صفحه را چون شکرستان می کند صائب

زبان بازی به طوطی می رسد کلک شکرخارا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و دلربایی چشمان معشوق (شهلا) اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ چیز برای او مهم‌تر از این زیبایی نیست. او همچنین به عشق و درد دل عاشق اشاره دارد که با دیدن زیبایی‌ها بیشتر آزرده می‌شود. شاعر به بی‌معنی بودن شمارش زمان در عشق اشاره کرده و می‌گوید که حساب سال‌ها و ماه‌ها برای عاشقی که در چمنزار عشق گم شده، هیچ معنایی ندارد. در ادامه، به دشواری‌های عشق و یارایی که معشوق به عاشق می‌دهد، پرداخته و به زیبایی زندگی و کارهای عاشقانه اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به پیچیدگی‌های عشق و هنر و بازی زبانی اشاره کرده و دنیای عاشقانه را به یک شکرستان تشبیه می‌کند.