غزل شمارهٔ ۳۴۱۶ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا کیم نوحه به گوش از دل ناشاد رسد؟
تا نظر باز کنم ناوک بیداد رسد
بر سر هر گره زلف تو لرزم که مباد
دست خشکیده ای از جانب شمشاد رسد
می شود دل نشود مضطرب از آمدنت؟
دست و پا گم نکند صید چو صیاد رسد؟
جگرم تازه نشد از گهرافشانی ابر
مگر این سوخته را برق به فریاد رسد
مور شو مور، که حکمت به سلیمان گذرد
گر به صحرای تو با لشکر ایجاد رسد
نرود کاوش رشک از دل عاشق که هنوز
ناله تیشه به گوش از دل فرهاد رسد
بر سر قسمت تیغ و قلم آید چو قضا
منشی ظلم ترا خامه فولاد رسد
رو به دل بردن صائب چو کند چهره او
از دو جانب سپه زلف به امداد رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عاشقانه و عذابهای مربوط به عشق اشاره دارد. شاعر به درد و رنج خود از دوری معشوق میپردازد و نالههای دلش را با تصاویری از طبیعت و عناصر مختلف بیان میکند. او از ناامیدی و حسرت میگوید و به انتظار پاسخ عشقش نشسته است. تصاویری از زلف معشوق، انتظار و اضطراب، و نسبت آنها به قضا و قدر و زیباییهای طبیعی در شعر به وضوح حس میشود. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که در دل عشق همیشه جستجوی وصال و امید به بهبود روابط وجود دارد.