نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۱۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

جذبه شوق اگر از جانب کنعان نرسد

بوی پیراهن یوسف به گریبان نرسد

کعبه در دامن شبگیر بلند افتاده است

سیل پر زور محال است به عمان نرسد

در مقامی که ضعیفان کمر کین بندند

آه اگر مور به فریاد سلیمان نرسد

منتهی گشت به خط سلسله زلف دراز

نامه شکوه ما نیست به پایان نرسد

تو و چشمی که ز دلها گذرد مژگانش

من و دزدیده نگاهی که به مژگان نرسد

شعله شوق محال است ز پا بنشیند

تا دل تشنه به آن چاه زنخدان نرسد

هر که از دامن او دست مرا کوته کرد

دارم امید که دستش به گریبان نرسد

درد رنگین چو کند روی سخن را صائب

کار اهل سخن آن به که به سامان نرسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار بیانگر احساس عمیق و شوقی هستند که اگر از منبع اصلی نرسد، هیچ چیز نمی‌تواند آن را به وجود آورد یا برطرف کند. شاعر از عواطفی صحبت می‌کند که تنها در صورت برقراری ارتباط با عشق و محبوب، معنا پیدا می‌کنند. او همچنین به عدم تحقق آرزوها و امیدها اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر رابطه‌ای برقرار نشود، هیچ چیزی به سرانجام نمی‌رسد. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که درد و رنج به نوعی همتا با کلام و احساسات او هستند و بهتر است که اهل ادب درنگ کنند تا به نتیجه‌ای مثبت نرسند.