نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۳۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عاشقان را چه غم از سلسله پا باشد؟

موج کی مانع آمد شد دریا باشد؟

پیش چشمی که نرفته است ازو آب حیا

در و دیوار جهان دیده نابینا باشد

سنگ را صنعت فرهاد به حرف آورده است

ناز تحسین نکشد کار چو گویا باشد

با نسیم سحری دست و گریبان گردد

رشته شمع، گر از پنبه مینا باشد

قلزم از روی گهر گرد یتیمی نبرد

یوسف مصر به صد قافله تنها باشد

شمع در پرده فانوس نماند پنهان

هر چه در دل بود از جبهه هویدا باشد

در تنوری چه قدر جلوه نماید طوفان؟

شور دیوانه به اندازه صحرا باشد

چهره عاقبت کار به روشن گهران

هم ز آیینه آغاز هویدا باشد

خال رخسار تو از زلف دلاویزترست

نقطه ای نیست درین صفحه که بیجا باشد

کف بی مغز چه پروای معلم دارد؟

روی عنبر سیه از سیلی دریا باشد

نکشد سر به گریبان خجالت صائب

هر که امروز در اندیشه فردا باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و تجربیات عاشقانه می‌پردازد و به موضوعاتی چون عشق، زیبایی و حقیقت اشاره می‌کند. شاعر می‌گوید که عاشقان نگران دنیای مادی نیستند و عشقشان هیچ مانعی نمی‌شناسد. او به مسائلی مانند قدرت عشق، زیبایی‌های طبیعی و انسانی، و عدم ممانعت از ابراز احساسات اشاره می‌کند. تصاویر گرافیکی مانند سنگی که به سخن می‌آید یا شمعی که در پناه شکاف‌های تاریک می‌سوزد، به تأکید بر زیبایی و رازآلودگی احساسات عاشقانه کمک می‌کند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که هیچ چیز در عشق تصادفی نیست و هر چیزی به نوعی معنادار و زیباست.