نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۴۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دایم از فکر سفر پیر مشوش باشد

قامت خم شده را نعل در آتش باشد

دامن سوختگی را مده از کف زنهار

که به قدر رگ خامی ره آتش باشد

پاک کن از رقم دانش رسمی دل را

خانه آینه حیف است منقش باشد

در سفر راهرو از خویش خبردار شود

کجی تیر نهان در دل ترکش باشد

عشق حیف است بر آن دل که ندارد دردی

این نه عودی است که شایسته آتش باشد

دردسر بیش کند صندل درد سر عام

ما و آن نخل درین باغ که سرکش باشد

می کشد سلسله موج به دریای گهر

جای رشک است بر آن دل که مشوش باشد

از می لعل رخ هر که نگرداند رنگ

پیش ما همچو طلایی است که بی غش باشد

دل ما با غم و اندوه بدآموز شده است

نیست ما را به خوشی کار، ترا خوش باشد

گرچه در روی زمین نیست حضوری صائب

خوش بود عالم اگر وقت کسی خوش باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تفکرات و احساسات عمیق خود درباره سفر و عشق اشاره می‌کند. او از آشفتگی خاطر ناشی از اندیشه سفر صحبت می‌کند و به ضعف خود در برابر آتش دل اشاره دارد. شاعر بر اهمیت خلوص احساسات و دوری از دانش رسمی تأکید می‌کند و دل پاک را با آینه‌ای منقش مقایسه می‌کند. در ادامه، او به کجی‌های قلب و درد عشق بدون درد می‌پردازد و به تکرار مشکلات زندگی اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به دل پر درد خود اشاره می‌کند و بر این باور است که خوشی در دنیا اگر واقعی باشد، بسیار ارزشمند است.