نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۵۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خوشا کسی که دل خود به چشم مست تو داد

ز سر گذشت و به دنبال این بلا افتاد

تو تا شکفته شدی گل به خویشتن بالید

تو تا بلند شدی قد کشید نخل مراد

چگونه دل به دو زلف معنبرش ندهم؟

نمی توان به دو عالم به یک طرف افتاد

چنین که رحمت او بی دریغ می بخشد

چرا خموش نباشد زبان استعداد؟

رود ز پنجه جوهر کنون چو موم برون

دلی که بود به سختی چو بیضه فولاد

قضا چو دست برآورد ناله بی اثرست

سپند از آتش سوزان نجست از فریاد

درست چون نگذارند خشت اول را

اگر به چرخ رسد کج بود همان بنیاد

هنوز از جگر چاک بیستون صائب

به گوش می رسد آواز تیشه فرهاد

جواب آن غزل مولوی است این صائب

که بحر لطف بجوشید و بندها بگشاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و مهر اشاره می‌کند و از کسی سخن می‌گوید که دل خود را به زیبایی محبوب سپرده است. او به زیبایی و عظمت محبوب پرداخته و می‌گوید که عشق و محبت به او بر دیگر امور اولویت دارند. شاعر همچنین اشاره می‌کند که وجود محبوب مانند نخل بلند، سرشار از رحمت و لطف است و هیچ چیز نمی‌تواند مانع از ابراز عشق و استعداد شود. او به ناامیدی در برابر تقدیر اشاره کرده و بیان می‌کند که اگر پایه‌گذاری صحیحی وجود نداشته باشد، بنیان هر چیزی کج خواهد بود. در نهایت، شعر به غزل معروف مولوی و عشق عمیق و لطیف اشاره دارد.