نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۶۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گل عذار تو از درد نیمرنگ مباد!

به خنده تو ز تبخاله جای تنگ مباد!

مباد نبض تو چون موج مضطرب هرگز

میان طبع تو و اعتدال جنگ مباد!

پی علاج تو کز تب چو آفتاب شدی

مسیح را به فلک فرصت درنگ مباد!

سبک، گرانی خود درد از سرت ببرد

چو آفتاب بر آیینه تو زنگ مباد!

به چهره ات عرق سرد و گرم و تر بدود

غبار عارضه را بر رخت درنگ مباد!

ز جام صحت جاوید لاله گون باشی

بهار عافیتت در خمار رنگ مباد!

امیدوار چنانم به لطف حق صائب

که آه من به فلک بیش ازین به جنگ مباد!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات و آرزوهای شاعر نسبت به معشوقه‌اش است. او از درد و رنجی که ممکن است بر چهره زیبا و شاداب معشوقه بیافزاید، جلوگیری می‌کند. شاعر می‌خواهد که عشق و شادابی در وجود او همیشه باقی بماند و به دور از اضطراب و ناآرامی باشد. او همچنین به امید سلامتی و خوشبختی معشوقه‌اش اشاره می‌کند و آرزو دارد که دردها و مشکلات نتوانند بر روی او سایه بیافکنند. در نهایت، شاعر با امید به لطف الهی، آرزو می‌کند که نگرانی‌ها و اندوه‌ها برطرف شوند.