نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۱۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنان کز آن لب خامش عتاب می بارد

ز آرمیدن ما اضطراب می بارد

ترست از عرق شرم چهره تو مدام

ستاره دایم ازین آفتاب می بارد

به چشم عاشق لب تشنه سبزه لب جوست

اگرچه زهر ز تیغ عتاب می بارد

که گفته است در ابر سفید باران نیست؟

که شرم حسن ز روی نقاب می بارد

دگر کدام جگر تشنه را گداخته است؟

که آب رحم ز موج سراب می بارد

کمر به خون که بسته است تیغ غمزه او؟

که همچو جوهر ازو پیچ و تاب می بارد

ز خنده که فتاده است در دلم آتش؟

که جای اشک، نمک زین کباب می بارد

ز غافلان چه توقع، که در زمانه ما

ز روی دولت بیدار خواب می بارد

ز گریه منع دل داغدار نتوان کرد

ز گوهری که یتیم است آب می بارد

خیال روی که در دل گذشت صائب را؟

که دیگر از دم گرمش گلاب می بارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تصویرسازی و توصیف احساسات عشق و درد ناشی از آن می‌پردازد. شاعر به توصیف تأثیر لب خاموش معشوق و اضطراب عاشق به واسطه آن می‌پردازد. او با اشاره به شرم و زیبایی معشوق، تصویری از عطش و longing (خواسته) عاشقانه ارائه می‌دهد. در ابیات بعدی، شاعر به غم و رنج ناشی از عشق اشاره کرده و نشان می‌دهد که حتی در اشک و درد نیز زیبایی وجود دارد. در نهایت، او به تأثیرات خاطرات و خیالات زیبا بر دل اشاره می‌کند که همچنان شعله‌ور باقی می‌مانند. شعر به نوعی بیانگر تضاد بین زیبایی و درد عشق است.