نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۵۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قدم به چشم من خاکسار نگذارد

ز ناز پا به زمین آن نگار نگذارد

امیدوار چنانم که جذب عشق مرا

میان اهل هوس شرمسار نگذارد

رسید نوبت خط، بیش ازین مروت نیست

که دست بر دل من آن نگار نگذارد

چها کند به دل بیقرار من شوخی

که آب آینه را برقرار نگذارد

به آه و ناله من ره که می تواند بست؟

مرا به خلوت اگر پرده دار نگذارد

کسی که بار ز دل بر نمی تواند داشت

به دوش خلق همان به که بار نگذارد

به نامرادی و بی حاصلی خوشم، ترسم

به حال خویش مرا روزگار نگذارد

توقعی که مرا از سپهر هست این است

که آرزوی مرا در کنار نگذارد

به خار خار محبت امیدها دارم

که زیر خاک مرا برقرار نگذارد

به خون خویش زند غوطه راه پیمایی

که پا شمرده درین خارزار نگذارد

رسد به آب بقا پاک طینتی صائب

که دل به هستی ناپایدار نگذارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و احساس دل‌سوختگی خود می‌گوید و به ناز و دلربایی معشوق اشاره می‌کند. او از حال و روزی می‌نویسد که به خاطر محبت و هوس دلبسته است و نگران است که عشقش او را شرمنده و بی‌قرار سازد. شاعر احساس می‌کند که دسترسی به دل معشوق برایش دشوار شده و نمی‌تواند از این عشق رها شود. او به ناامیدی و بی‌حاصلی خود اشاره می‌کند و در عین حال امیدهایی به محبت دارد. در پایان، شاعر آرزوی بقا و پاکی را در دنیای ناپایدار بیان می‌کند. این شعر نمایانگر عمیق‌ترین احساسات انسانی و چالش‌های عشق است.