نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۸۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا ز خویش کی آن غنچه لب جدا می کرد؟

به حرف و صوت اگر شوقم اکتفا می کرد

اگر به دیده من یار خویش را می دید

به روزگار من خسته دل چها می کرد

نخست طاقت دیدار کاش می بخشید

ز من کسی که تمنای رونما می کرد

خبر نداشت که بر خاک نقش خواهد بست

مرا کسی که ز خاک درش جدا می کرد

ز جغد، ناز پریزاد می کشد امروز

سری که سرکشی از سایه هما می کرد

نظر ز روی عجوز جهان نمی بستم

اگر به دیدن او خنده ام وفا می کرد

نصیبی از کرم وجود، بحر اگر می داشت

چرا صدف دهن خود به ابر وا می کرد؟

نبود نور بصیرت به چشم صائب را

وگرنه دامن فرصت کجا رها می کرد؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات عمیق و درد آوری اشاره می‌کند که ناشی از جدایی و بی‌توجهی محبوب است. او می‌گوید اگر محبوبش به او اهمیت می‌داد و لحظه‌ای نگاهی به او می‌انداخت، خیلی از مشکلات و دردهایش برطرف می‌شد. همچنین اشاره می‌کند که اگر کسی می‌خواست از زحمت و مشقت او بکاهد، می‌توانست به او یاری دهد. در پایان، شاعر به نوری که به چشم او بینش می‌دهد و ارزش فرصت‌ها اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که نبود بصیرت او را در تنگنا قرار داده است. به طور کلی، شعر به موضوع عشق، جدایی، و خواسته‌های دست‌نیافتنی می‌پردازد.