نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۸۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کرد

تمام عمر چو خورشید خودنمایی کرد

فغان که ساغر زرین بی نیازی را

گرسنه چشمی ما کاسه گدایی کرد

خدنگ آه جگردوز را ز بیدردی

هواپرستی ما ناوک هوایی کرد

به مومیایی مردم چه حاجت است مرا؟

که استخوان مرا سنگ مومیایی کرد

ازان ز گریه نشد خشک شمع را مژگان

که روشنایی خود صرف آشنایی کرد

بهوش باش دلی را به سهو نخراشی

به ناخنی که توانی گرهگشایی کرد

مرا به آتش سوزنده رحم می آید

که زندگانی خود صرف ژاژخایی کرد

به رنگ و بوی جهان دل گذاشتن ستم است

چه خوب کرد که شبنم ز گل جدایی کرد

هنوز خط تو صورت نبسته بود از غیب

که درد صفحه روی مرا حنایی کرد

خوش است گاه به عشاق خویش دل دادن

نمی توان همه عمر دلربایی کرد

نداد سر به بیابان درین بهار مرا

نسیم زلف تو بسیار نارسایی کرد

ز رشک شمع دل خویش می خورم صائب

که جسم تیره خود صرف روشنایی کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و غمناک شاعر می‌پردازد. شاعر از درد و رنجی که عشق به او تحمیل کرده سخن می‌گوید و به تلاش‌های بی‌نتیجه‌اش در این مسیر اشاره دارد. او به تمثیل‌های گوناگون از جمله خورشید، شمع و شبنم استفاده می‌کند تا احساس تنهایی و نیازش به محبت را به تصویر بکشد. شاعر همچنین به رنج ناشی از دوری از معشوق و ناتوانی در فراموشی او اشاره می‌کند و از عواقب سختی که عشق به او وارد کرده، ابراز تأسف می‌کند. در نهایت، او از ستمی که به دلش وارد شده سخن می‌گوید و بیان می‌کند که زندگی و عشق بدون امید و دلیل نارضایتی و نابودی است.