نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را

کنم شیرازه اوراق دل، موی میانش را

کیم من تا وصال گل به گرد خاطرم گردد؟

مرا این بس که گرد سر بگردم باغبانش را

کنار حسرتی از طوق قمری تنگتر دارم

نمی دانم که چون در بر کشم سرو روانش را؟

اگر بر آسمان ناز رفته است آن هلال ابرو

به زور چرب نرمی می کشم آخر کمانش را

که حد دارد نظر بازی کند با چین ابرویش؟

دهانم تلخ شد تا چاشنی کردم کمانش را

در آن وادی که مغزم سرمه چشم غزالان شد

ز دست موج، روغن می چکد ریگ روانش را

اگر خصم قوی بنیاد، کوه بیستون گردد

ز برق تیشه جوی شیر سازم استخوانش را

چسان معلوم گردد رتبه حسن سخن صائب؟

که دارد در میان گرد کسادی کاروانش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و عشق خود به معشوقش سخن می‌گوید. او آرزومند است که معشوقش را در آغوش بگیرد و زیبایی‌اش را در دل خود نگه دارد. شاعر به حسرت و آرزوهای خود اشاره می‌کند و از دشواری‌هایی که برای رسیدن به معشوقش پیش رویش است، می‌گوید. او به زیبایی ابرو و لب معشوقش اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که هرگونه تلاش برای نزدیک شدن به او، چقدر برایش دشوار و تلخ است. همچنین، شاعر از قدرت و استحکام عشقش می‌گوید و در نهایت بیان می‌کند که در عالم تنهایی، جستجوی معشوق و زیبایی‌هایی که با حضور او به دست می‌آید، چقدر مهم و ارزشمند است.