غزل شمارهٔ ۳۸۱ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
کنم نظاره چون بی پرده رخسار نکویش را؟
که من پوشیده دارم از دل خود آرزویش را
خبر از حسرت سرشار من زان لب کسی دارد
که خالی آورد از چشمه حیوان سبویش را
دلش چون موج می لرزد ز بیم عاقبت دایم
به دریا متصل هر کس نگردانده است جویش را
ندیدی نور ایمان را اگر در کفر پوشیده
تماشا کن به زیر زلف عنبرفام رویش را
کسی کز چشمه تیغ شهادت تازه شد جانش
به آب خضر هیهات است تر سازد گلویش را
ز گوهر چون صدف می شد غنی، بی منت نیسان
اگر گردآوری می کرد سایل آبرویش را
جگرگاه زمین شد رفته رفته یوسفستانی
ز بس بردند زیر خاک، عشاق آرزویش را
بهار پاکدامن را عبیر پیرهن می شد
صبا می برد اگر صائب به گلشن خاک کویش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به توصیف عشق و آرزوی خود میپردازد. او از حسرت و longing برای محبوبش میگوید و از غم دلی که در انتظار او میلرزد. شاعر اشاره میکند که عشق واقعی و ایمان در زیر زیباییهای جسمانی محبوب نهفته است و کسی که در مسیر عشق است، نباید از چشمه زندگی و شهادت ترسی به دل راه دهد. او همچنین به تاثیر عشق بر زمین و وجود عاشقان اشاره کرده و به نوعی بیان میکند که اگر عشق و محبت در دل باشد، میتواند زندگی را پربارتر و زیباتر کند. در نهایت، شاعر از زیبایی بهار و گلشن یاد میکند که میتواند به عشق و یاد محبوب زنده باشد.