نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۳۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به گرد گریه من ابر درفشان نرسد

به آه حسرت من برق خوش عنان نرسد

مجردان چو مسیح از علایق آزادند

کمند رشته مریم به آسمان نرسد

مرا ز خرمن گردون چه چشمداشت بود؟

که برگ کاه به چشمم ز کهکشان نرسد

به زهد خشک به معراج قرب نتوان رفت

که کس به عالم بالا به نردبان نرسد

ز سطحیان مطلب غور نکته های دقیق

هما به چاشنی مغز استخوان نرسد

گشایش از دم پیران بود جوانان را

به خاکبوس هدف تیر بی کمان نرسد

به خواری وطن از عیش غربتم قانع

که هیچ گل به خس و خار آشیان نرسد

کمند آه ستمدیدگان عنان تاب است

نمی شود به سر چاه، کاروان نرسد

حضور همنفسان مغتنم شمر صائب

که لذتی به ملاقات دوستان نرسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیق خود را از ناکامی‌ها و دوری‌ها ابراز می‌کند. او می‌گوید که هیچ چیز به اندازه‌ی گریه و آه او نیست و تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسد. او به آزادی مجردان و فاصله‌ای که میان خود و اهدافش وجود دارد اشاره می‌کند و می‌افزاید که برای رسیدن به معراج نمی‌توان به زهد خشک تکیه کرد. همچنین، او به جوانان توصیه می‌کند که از تجربیات پیران بهره ببرند، زیرا بدون راهنمایی نمی‌توانند به اهداف خود دست یابند. در نهایت، شاعر بر اهمیت ارتباط با دوستان تأکید می‌کند و می‌گوید که هیچ لذتی به اندازه‌ی ملاقات با آنان نیست. به طور کلی، شعر تصویری از غم و حسرت را به تصویر می‌کشد که بر اثر فاصله‌ها و مشکلات زندگی بوجود آمده است.