نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۳۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به روی گرم تو آیینه تا برابر شد

بهشت روی ترا چشمه سار کوثر شد

زخال اگر چه بنا گوش نیک اختر شد

ازین ستاره شب زلف دل سیه تر شد

دل نظارگیان آب شد زدیدن تو

اگر زدیدن خورشید دیده ها تر شد

چه فتنه ها که ازو جای گرد برخیزد

به هر زمین که نهال تو سایه‌گستر شد

ز جلوه سرو تو کیفیتی به بستان داد

که طوق فاختگان جمله خط ساغر شد

به چشم همت من استخوان بی مغزی است

سعادتی که زبال هما میسر شد

ز بیقراری بلبل کجا به حرف آید

ز خامشی دهن غنچه ای که پر زر شد

زچشم شور نگردد چو ماه دنبه گداز

شکاریی که درین صید گاه لاغر شد

ز بحر دور فتادم ز خودنماییها

یتیم زود شود قطره ای که گوهر شد

چرا چو سرو کنم دست از آستین بیرون

مرا که دولت آزادگی میسر شد

ستاره ریز کند چشم خلق را صائب

چراغ هر که ازان روی آتشین برشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت چهره محبوب شاعر اشاره دارد. شاعر می‌گوید که زیبایی محبوبش چون آیینه‌ای درخشنده است و بهشت به واسطه او به وجود آمده است. او از تأثیر نگاه محبوب بر دل عاشقان و دگرگونی‌هایی که زیبایی او در عالم ایجاد می‌کند، یاد می‌کند. شاعر به فتنه‌هایی که زیبایی محبوب ایجاد می‌کند اشاره کرده و همچنین به حالت‌های عاشقانه و اشتیاق بلبل برای بیان احساساتش. در ادامه، احساس تنهایی و یتیمی ناشی از دوری از محبوب را بیان می‌کند و در نهایت به آرزوی آزادگی و رهایی از محدودیت‌ها می‌رسد. زیبایی محبوبش چنان تأثیر عمیقی دارد که حتی ستاره‌ها و دیگر جلوه‌های عالم را تحت تأثیر قرار می‌دهد.